ححححح...
دلم خیلی گرفته... حال خوبی ندارم.. دو سه روزه تموم بدشانسیام تو طول زندگیم مشکلاتم آرزوهای سرنگون شده م همه تو ذهنم مرور میشه و روحیه مو خراب کرده.. حالم بده و هوای احساسم ابری ...
دلم از قدرنشناسیها از بی چشم و روییها از تفاوتها از درک نکردن ها..... از چاره نداشتن ها از پشیمونی ها از اشتباه کردنها ... دلم از دیروز و امروزم گرفته........ و هوای گریه ندارم..!
چرا هیچوقت اون تنهایی محض که دلم میخواست نصیبم نشد؟
دلم هیچکیو نمیخواد وقتی درکم نمیکنن وقتی تلاشم برای ارتباط بهتر معکوس جواب میده..
وقتی تموم کارای خوبم منفی برداشت میشه
وقتی همه نقشه هام نقش بر آب میشه
وقتی حتی به یکی از آرزوهای ساده و کوچیکم نرسیدم ... سنی ندارم شاید، ولی حتی دختربچه هام به یه آرزوی کوچولو و عروسکیشون میرسن
نمیگم زور خدا به من رسیده! با خدا در نمیفتم :) فقط ازش میخوام بهم کمک کنه.. چیزی که همممیشه خواستم
عقل صبر توان (حداقلِ خواسته م از خداست) کم یا زیاد لازمشون دارم مثل هر آدم دیگه ای..
حححححح..
حس میکنم از خودم عقب افتادم...
من میتونستم خیلی بهتر از این باشم.. تا الان که حیف شدم به بعد ازینم امیدی ندارم..
خسته ام :)
و خیلی سگجون!! (متاسفانه)
...
اووووووووووووووووووووووووووووووو این چه تغییراتیه؟؟؟؟؟ اه اه خیلی محیطش سرد و بی احساس شده!
چیشششش...
بعد مدتها که تونستم بیام نت دیدم سایت در حال تغییر دکوراسیونه! همچی خورد تو پرم! سرخورده شدم و رفتم که معتاد شم!
آخه تا خرخره تو غُر بودم! (قرض نه داداش! میگم غُر! دِهَ!)
خلاصه..........
حالا البته الان خیلی بهترم! (خداروشکر چش نخورم!! ) درحالیکه خئلی حالم بد بود پاشدم رفتم پیش امام رضا یکم درد دل کردم و اینا ( =>
) بعدشم اومدم خونه از گرما کلافه، رفتم دوش آب سرد!!! وااااااااااااااااای دیــــــــــــــــــــــوانه ست این بشر!! (دوش آب سردو میگم :))))) ) عــــــــــــالــــــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!!! ینی بمعنای واقعی حالللللللل کردم باهاش!
البته فقط امروز نبود که حالم بد بود.. چند روزه داغونم اصن.. دیشبم که اصن یهو قاط زدم یه اس زدم به شوهرم که ریــــــــــد به حالش!! :)) اه خیلی بد شد!! :دی (چرا میخندم الان دقیقا؟؟) :)) نمیدونم!! :))))) به من چه خو نمدونستم حرف بدی زدم فک کردم درکم میکنه.. که اصولا آقایون .................
خداروشکر که سایت اوکی شد دیگه میتونم بیام غرغر کنم! هوراااااااااااااااا
خب... حالا فعلا مقدم دکوراسیون بیروح جدید رو گرامی میدارم تا بعدا که بیام غر بزنم و فُش بدم!!
فعلا..
(بعد-نوشت : تغییر دکوراسیون بلاگسکای رو میگم یعنی خود سایت، بخش مدیریت و اینا نه این وبلاگ من.. بعله!)
سلام
هح! از کجا شروع کنم؟ (جوونیم رفته صدام رفته دیگه )
در آستانه ی فصلی گرررررم.....
دیروز تولدم بوووووووووووووود
دو هفته پیشم ازدواج از خودم در وکردم!!!
سال نو هم که نزدیکه به به!
شووَرم فعلا پیشم نیس اما دیشب مامانشووَرم اینا برام تفلد گیریفتن!!
خب فعلا دیگـــــــــــــــه!
سلام...... بعده چند وقت دقیقا؟ ...
دو سه صفحه از وبلاگمو خوندم بعده شاید یکسال ... خدایی همش غر و ناله نفرین..!
دخترخالم چندوقته آدرس وبشو داده کیلید کرده منم بدم.. هر دفه بهش میگم بابا به ولله وب من همش غر غر و فحش به زمین و زمونه!
اصن یه وضــــــــــــی....
یه 7, 8 ماهیه درگیر یه رابطه جدی ام... کلا خیلی کند پیش رفتیم و زیاد در ارتباط نبودیم یه جورایی تا این اواخر که دیگه یه سری صحبتا شد و اینا......
والا بخدا کاش من "خسرو" بودم و "صلاح مملکت خویش" میدانستم!!!!
هرچی ام دس به دامن خدا میشم میگم خداجون فدات شم جون هرکی دوس داری صلاحمو پیش بیار... یکَمم زودتر بی زحمت!!!
دق کردم دیگه از این وضع ازین بلاتکلیفیا حرفا حدیثا....!
خلاصه فشار خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی روم بود... رو طرفم بود اما خب جنس لطیف همچی حساستره منم که به خودیه خود عصبـــــــــــــــــــــــــی!!! استرســـــــــــــــــــــــــی!!! اُه....!!!!! آره دیگه.....
به هر حال........
اگه یه موقه یاد من کردین.... شدیدا" التماس دعا......!
مثل پاندای احمقی بودن
به خیال درخت چسبیدن
ترس از فرق خواب و بیداری
مثل مرده به تخت چسبیدن
خسته در انتظار هیچ جواب
به سؤالات سخت چسبیدن
خستگی لباس از تن ها
به تن بند رخت چسبیدن!
■
راه رفتن میان آدم ها
گم شدن توی کوچه ی بن بست!
تکیه دادن به سینه ی دیوار!
بغض از دست دادن «از دست»
از نخی پاره گم شدن در باد
شورش چند بادبادک مست
شستن و پهن کردن یک عشق
بر طنابی که در تو پاره شده ست
■
ل-خ-ت، باران عصر را رفتن
تا دویدن به وقت دیدن ایست!
بغلت رفتن از هزاران ترس
گریه کردن! که خانه ات ابری ست *
■
پرش از ارتفاع یک کابوس
به صدایت:
«بخواب! چیزی نیست... »
خواندن یک ترانه ی غمگین
تک نوازی مرد ساکسیفونیست **
■
خودکشی کبوتری غمگین
عاشق چند دانه بادکنک!
به «چرا»یی همیشگی مصلوب
از یقین همیشگیت به شک!
خواب رفتن میان بوسه ی تو
طعم شیرین چند بسته نمک...
صبح بیدار می شود، بی تو!
بی صدا گریه می کند:
«به درک! »
■
خسته از عقل، خسته از بودن
روی سیگار، بار زد خود را
مثل یک خنده ی جنون آمیز
توی این شعر، جار زد خود را
راوی ات دست برد در قصّه
از کنارت کنار زد خود را
عشق، پاندای کوچک من بود
از درخت تو دار زد خود را...
* خانه ام ابری ست ... نیما یوشیج
** داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد
«ماتئی ویسنی یک»
***
یه دونه ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!
فعلا
سلام
2 سالی هست حدودا که دیگه کلاس مهدویت نمیرم. با این حال سپرده بودم هروقت کاری فعالیتی بود واسه جشن های نیمه شعبان و عید غدیر حتما خبرم کنن. اصولا واسه جشنا من خیلی شوق و ذوق داشتم با یه حال عجیبی تمرین سرود و نمایش میکردم و با دل و جون هر کاری که لازم بود میکردم. یه جوری بود که اصن از همون اول که شروع میکردن به برنامه ریزی برای جشن بی معطلی نمایشنامه و تنطیم کارا و انتخاب بازیگر و ... همه رو میسپردن به من خب البته خبر هم داشتن که تو زمینه داستان نویسی و شعر و این چیزا ای ..... همچی یه نمه استعداد دارم
خلاصه تا دو سال پیش که خودم عضو کلاس بودم که هر سال جشنا پر انرژی و مفید برگزار میشد. اما بعد از اون تنها ارتباط من با کلاس و جشنا این بود که از طرف دوست صمیمیم تو کلاس, دعوت به جشن میشدم و بصورت مهمان میومدم میشستم و فقط تماشاچی بودم... البته بین خودمون بمونه تو دلم منتقد هم بودم
خــــلاصـــــــــــــــــــــه ...
سعادتی نصیبم شد امسال و پریشب نماینده کلاس تماس گرفت و گفت اگه میتونی کار نمایشنامه جشن غدیر امسال با تو باشه عضو گروه سرود هم اگه بشی که خیلی خوبه
من- !!!!!!!
و قبول کردم
خئلی خوشحالم که حضرت قابل دونستن
مــــــــــــــــــــرســــــــــــــــــــــــــی خدا جوووووووووووووووووووون
با علی از یا علی یک نقطه کم دارد
ولی
یا علی گفتن کجا و با علی بودن کجا ..!
فعلا
السّلامُ
علیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!
خئلی زشته بعد ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــن همه وقت آدم
بیاد به خونه خودش سر بزنه!!! واه واه واه
اومدم دیدم تاااااااااار عنکبوتی بسته وبلاگم!!
حححححح....
چندان حال خوبی ندارم... شب و روز به هم ریخته ای دارم که اصن ازش سر در نمیارم...
یأس همه وجودمو گرفته...
حالم از زندگی بهم میخوره
به هیچی نرسیدم...
آدم پرتوقع و بنده ی زیاده خواهی هم نبودم و نیستم! واسه همین ناامید و دلشکسته ام! واسه اینکه خدا یه نگاه نمیکنه به دلم.. به چشمای ملتمسم...
چشمای خیسم هنوزم ملتمسانه دوخته شده به رحمتت.... کمکم کن... داغونم.
جهان_ لعنتی_ بی گریز_ shit ! shit ! shit ! . . .
مهدی موسوی
من شرمم میشه الان !
با این حال سلام
سال تقریبا نوتون مبارک!
شرمنده که اینهمه وقت که نیومدم هیچ, تبریک سال نوئم نگفتم!
دیگه بهرحال مسافرت بوده و دانشگاه و مهمونی و هزار بهونه ی دیگه
آااااره... خلاصه
آخی ........ خئلی وخ بود نیومده بودماااا
مطلب خاصی ندارم که بیام رو بلاگ بذارمش خیلی وخته اهل شعر پست مدرن شدم و دوس دارم گاهی اون شعر هارو بذارم..
خب فعلا
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!
حالم خیلی خرابــــــــــــــــــــــه! داغونممممممممم!
چی کار کنمممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟
«و حسرتی»
۱
نه
این برف را
دیگر
سرِ بازایستادن نیست،
برفی که بر ابروی و به موی ما مینشیند
تا در آستانهی آیینه چنان در خویشتن نظر کنیم
که به وحشت
از بلندِ فریادوارِ گُداری
به اعماقِ مغاک
نظر بردوزی.
باری
مگر آتشِ قطبی را
برافروزی.
که برقِ مهربانِ نگاهت
آفتاب را
بر پولادِ خنجری میگشاید
که میباید
به دلیری
با دردِ بلندِ شبچراغیاش
تاب آرم
به هنگامی که انعطافِ قلبِ مرا
با سختیِ تیغهی خویش
آزمونی میکند.
نه
تردیدی بر جای بِنمانده است
مگر قاطعیتِ وجودِ تو
کز سرانجامِ خویش
به تردیدم میافکند،
که تو آن جُرعهی آبی
که غلامان
به کبوتران مینوشانند
از آن پیشتر
که خنجر
به گلوگاهِشان نهند.
۲
کجایی؟ بشنو! بشنو!
من از آنگونه با خویش به مهرم
که بسمل شدن را به جان میپذیرم
بس که پاک میخواند این آبِ پاکیزه که عطشانش ماندهام!
بس که آزاد خواهم شد
از تکرارِ هجاهای همهمه
در کشاکشِ این جنگِ بیشکوه!
و پاکیزگیِ این آب
با جانِ پُرعطشم
کوچ را
همسفر خواهد شد.
و وجدانهای بیرونق و خاموشِ قاضیان
که تنها تصویری از دغدغهی عدالت بر آن کشیدهاند
به خود بازم مینهند.
۳
منم آری منم
که از اینگونه تلخ میگریم
که اینک
زایشِ من
از پسِ دردی چهلساله
در نگرانیِ این نیمروزِ تفته
در دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش است
که نوازش است و بخشش است. ــ
در نگرانیِ این لحظهی یأس،
که سایهها دراز میشوند
و شب با قدمهای کوتاه
دره را میانبارد.
ای کاش که دستِ تو پذیرش نبود
نوازش نبود و
بخشش نبود
که این
همه
پیروزیِ حسرت است،
بازآمدنِ همه بیناییهاست
به هنگامی که
آفتاب
سفر را
جاودانه
بار بسته است
و دیری نخواهد گذشت
که چشمانداز
خاطرهیی خواهد شد
و حسرتی
و دریغی.
که در این قفس جانوری هست
از نوازشِ دستانت برانگیخته،
که از حرکتِ آرامِ این سیاهجامه مسافر
به خشمی حیوانی میخروشد.
۴
با خشم و جدل زیستم.
و به هنگامی که قاضیان
اثباتِ آن را که در عدالتِ ایشان شایبهی اشتباه نیست
انسانیت را محکوم میکردند
و امیران
نمایشِ قدرت را
شمشیر بر گردنِ محکوم میزدند،
محتضر را
سر بر زانوی خویش نهادم.
و به هنگامی که همگنانِ من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار میکردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگلنگان
از برابرم بگذرد،
و اکنون
در آستانهی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا منش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستادهای.
۵
من درد بودهام همه
من درد بودهام.
گفتی پوستوارهیی
استوار به دردی،
چونان طبل
خالی و فریادگر
[درونِ مرا
که خراشید
تام
تام از درد
بینبارد؟]
و هر اندامم از شکنجهی فسفرینِ درد
مشخص بود.
در تمامتِ بیداریِ خویش
هر نماد و نمود را
با احساسِ عمیقِ درد
دریافتم.
عشق آمد و دردم از جان گریخت
خود در آن دَم که به خواب میرفتم.
آغاز از پایان آغاز شد.
تقدیرِ من است این همه، یا سرنوشتِ توست
یا لعنتیست جاودانه؟
که این فروکشِ درد
خود انگیزهی دردی دیگر بود؛
که هنگامی به آزادیِ عشق اعتراف میکردی
که جنازهی محبوس را
از زندان میبردند.
نگاه کن، ای!
نگاه کن
که چگونه
فریادِ خشمِ من از نگاهم شعله میکشد
چنان که پنداری
تندیسی عظیم
با ریههای پولادینِ خویش
نفس میکشد.
از کجا آمدهای
ای که میباید
اکنونت را
اینچنین
به دردی تاریک کننده
غرقه کنی! ــ
از کجا آمدهای؟
و ملال در من جمع میآید
و کینهیی دَمافزون
به شمارِ حلقههای زنجیرم،
چون آبها
راکد و تیره
که در ماندابی.
۶
نفسِ خشمآگینِ مرا
تُند و بریده
در آغوش میفشاری
و من احساس میکنم که رها میشوم
و عشق
مرگِ رهاییبخشِ مرا
از تمامیِ تلخیها
میآکند.
بهشتِ من جنگلِ شوکرانهاست
و شهادتِ مرا پایانی نیست.
۱۰ تیرماه ۱۳۴۷